آن‌ها از ياد رفته‌اند / مهدی بهرامی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
دوشنبه ، 17 اسفند 1388 ، 13:40

خودش مي‌گويد «زياد اهل سياست نيست» امّا با نگاهي گذرا مي‌بينيم كه آثارش كم‌و‌بيش طعم و بوي سياست مي دهند و چندان هم بي‌ارتباط با فضاي فعليِ جامعه افغانستان نيست. محمّد حسين محمّديِ 34 ساله متولّد سال 1354 در شهر مزار‌شريف است كه از سال 1361 در ايران به سر مي‌برد. «از ياد رفتن» عنوانِ وسوسه‌انگيز دومين اثر داستانيِ اين نويسنده جوان است كه توانست محمّدي را برنده جايزه منتقدين مطبوعات ايران سازد و نشان دهد صاحبِ «جايزه صلح افغانستان» بعد از نوشتن «انجيرهاي سرخ مزار»، بيكار ننشسته و به دوردست‌ها نگاهش را گره زده است.

 

**************************************************

او چند سالي هست كه توانسته با داستان‌هاي جالب و خواندني‌اش نگاه اهاليِ حوزه ادبيّات را به سوي خود معطوف كند. جواني كه الآن افغان‌ها، او را يكي از چند نويسنده برتر وطن‌شان مي‌دانند و افتخارشان اين است كه فرزندِ مزاريِ كشورشان توانسته جوايز ادبيِ جشنواره‌هاي ايراني را نيز يكي پس از ديگري دِرو كُند و در مقابلِ نويسندگان بزرگ افغان همچون اكرم عثمان، محمّد آصف سلطان‌زاده، عتيق رحيمي، خالد حسيني و... قد علم كند.

 

«از ياد رفتن» عنوانِ وسوسه‌انگيز دومين اثر داستانيِ اين نويسنده جوان است كه توانست محمّدي را برنده جايزه منتقدين مطبوعات ايران سازد و نشان دهد صاحبِ «جايزه صلح افغانستان» بعد از نوشتن «انجيرهاي سرخ مزار»، بيكار ننشسته و به دوردست‌ها نگاهش را گره زده است.

 

قهرمانِ اصلي كتاب، پيرمردِ مزاري‌اي است به اسم «سيِّد ميرك شاه آغا» كه دلبسته‌ي راديويي شده كه الآن دو روزي مي شود باطري تمام كرده و آقا سيّد را از شنيدن آخرين اخبار BBC و صداي آمريكا و راديو دَري ايران محروم ساخته است!

 

كلّ داستان در فاصله زماني 13 ساعته‌اي مي‌گذرد كه پيرمردِ كم‌حافظه، براي خريد باطري – يا به زبان خودش بالتي – با پاي پياده به سمت مزارشريف رهسپار مي‌شود و در راه با وجود دلواپسي براي دختر جوانش – كه از ترس ريختن آبرو، در زيرزمين پنهانش كرده – حواسش را جمع كرده تا نيروهاي طالبان تنها راديويِ زندگي‌شان را مصادره نكنند.

 

به نظر مي‌رسد نويسنده در اين داستان مي‌خواهد ديدِ عاديِ مردم افغانستان را نسبت به مهمترين رويدادهاي سياسيِ روز به تصوير بكشد و نشان دهد مردمي كه سال‌هايِ سال در رنج و عذابِ حاصل از جنگ و ظلم به سر‌مي برند، ديگر چندان به تاثير امواج رسانه توجّهي ندارند و حتّي بعد از حادثه يازده سپتامبر كه نوكِ پيكان غرب متوجّه آنان و طالبان شد، زندگي معمولي خويش را مي‌گذرانند و در اين ميان كساني هم كه همچون «سيّد ميرك شاه آغا» پيگيرِ آخرين اخبار روز هستند با وجود تلاش فراوان براي زنده نگه داشتن يگانه وسيله ارتباطي‌شان با جهان خارج و تحمّل رنج و مشقّت براي يافتن باطري در شهري كه همه مردمانش آواره شده‌اند و مغازه‌ها و سماورخانه‌هايش هم يا تعطيل‌اند و يا جولانگاه طالب‌هاي متعصب شده اند و روح اميد و زندگي از چهره هر موجود زنده‌اي محو شده است؛ زماني راديوشان به سخن مي‌افتد كه ديگر كار از كار گذشته و اخبار اصلي‌اي را  كه مي‌بايست دو روز پيش مي‌شنيدند – فرو ريختن برج‌هاي دوقلّو در امريكا و متّهم شدن اُسامه بن لادن و طالبان -، از دست داده‌اند و حالا گوينده‌ي صداي آمريكا مي‌گويد:

 

« امروز، پنج شنبه، 22 سنبله‌ي 1380، مطابق با 13 سپتامبر 2001 ميلادي، صداي ما را از امريكا مي‌شنويد. نخست خلاصه‌ي خبرها... »

 

در اصل محمّد حسين مي‌خواهد بگويد افغانستان از ياد رفته، به همان شكلي كه پيرمردِ نحيفِ داستانش – با وجودي كه در جلوي چشم و خاطر همه است – «از ياد رفته» و همه چيز را به فراموشي سپرده است.

 

جملات كوتاه، توصيف فوق العاده جزئيات، بهره بردن از كاركردِ زمان، فضاسازيِ دلپذير، شخصيّت پردازيِ منحصربه فرد، به علاوه‌ي تكنيكِ استفاده از زبان و نثرِ زيبايِ « دَري – فارسي »، را مي‌توان از مهمترين خصوصيات اين داستان بلند 90 صفحه‌اي برشمرد كه هر خواننده‌ي نكته‌سنجي را سر ذوق مي‌آورد.

 

با همه اين تفاصيل نثر مُقطّع و كِش‌دار اين اثر نيز همانند آثار قبلي‌اش كمي آزار‌دهنده است و خواننده مبتدي در وهله‌ي نخست چندان ترغيب نمي‌شود ادامه‌ي ماجرايِ شخصيّت اصلي داستان را دنبال كند. شايد به همين دليل است كه اين داستان برخلاف استقبال فراوان در ايران، چندان از سوي مردم افغانستان مورد استقبال قرار نگرفت.

 

با اين كه محمّدي كتابش را براي چاپ در بهار 1386 به نشر چشمه داد و آثار ديگرش را هم براي نشر _ به دلايل خاص خودش_ به ناشران افغانستان نسپرده، امّا باز هم قلبش براي وطنش مي تپد و دلش مي‌خواهد به همان زبان شيرين « دَري – فارسي » بنويسد. براي مردم درد كشيده و مظلوم افغانستان بنويسد؛همان افغان‌هايي كه ميدانِ تره‌بار را « مَندوي » مي‌خوانند و به پيرزن « كَمپير » مي‌گويند.


نظرات (0)Add Comment

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

Powered By TC-SHop


busy